تمام هم نمی شود.این روزها نه شعر زلالم می کند نه حتا زیبایی باغی که دوست میدارم. بهانه ی دلم سوز سرماست و رقص شعله های شمع که جا جای اتاق درگیر نورند با جامی لبالب از شراب و کنترل ضبط...مگر رقص سایه و نور و قامت افرازی شعله برهاندم یا تلخی آن یکی تلخی های مانده در گلو را بشوراند یا صدای دیگری هوای گرفته ی دل را پس براند!
که یادم می آید تابستان است...
