۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه

حق داره..می فهمی؟

سرگرم بازی شیطون با بابا هستن و اینطور که بوش میاد آخرین برگ تو دست بابا مونده. عرفان ذوق زده میگه:پدر جون پدر جون با کمفلت بنویس قسطنطنیه. خاله یی که من باشم سعی می کنم اندر احترام به پدر جون و اینا از خودم حرف در کنم .در جوابم جوجه که زبونش رو باید واسه ش لوله کرد تو دهنش جا داد دست به کمر با همون حالت طلبکار همیشه ش می گه: اَه خاله( خاله گفتنش این جور موقع ها شونصد متر کش میاد) همه ش دغل بازی می کنی .خودت که می گی قانون حالا هم این قانون بازیه.شاه حق داره هر کاری دوست داره به شیطون بگه.حق داره.اصلاً می فهمی حق داره یعنی چی؟

شهامت یا جنون یا عشق؟!

به اینکه هیچ از مذهبش نمی فهمیدم کار ندارم فقط یادم مونده بود دم اذان همیشه تلفن هاش بی پاسخ بود...تا آن جنون نافهم ترهم همین آدم بودوقتی 2سال پیش باگریه های شبانه ای که فیبرهای نوری به من رسونده و بس فقط می گفت: اگر بدونی...اگر بدونی..... بعدها فهمیدم شب تا صبح یک شب قدر عاشقانه دست به کار ساختن بوده. به مسخره بودن و نبودن ماجرا هم کار ندارم اما یه جرعه ازماحصل کار که سر بکشی همه ی داوهای دیده و ندیده به نظرت بی معنی میاد. حتا همه ی مستی های پیش ازین و چیزی ته قلبت جز جز میکنه.

۱۳۸۸ شهریور ۱۵, یکشنبه

ه م +سفر

کسی نمی دونه، یعنی نمی تونه بدونه برای توطعم دویدن از سراشیبی های بادگیر منجیل ، لابلای توربین هایی که ازنزدیک ترسناک میشن اونهم تو ساعتهایی که خورشید نرم نرم میره که پشت اون دریاچه قایم شه طعم زیباترین هراس دنیا رو داره. نمی تونه بدونه گم شدن تو مه های جنگل های فندق کنار اون قلعه ی قدیمی و دور گشتن تا سرگیجه ی پرخنده یعنی چی. وخوب حتما نمی خواد بدونه وقتی صورتتو رو به بالاترین قسمت یه آبشار بگیری با چشمای بسته بوسه های آب رو حس می کنی و دیگه مهم نیست که همه ی تنت از سرما در لرزش باشه .کسی چه میدونه ایستادن و تاب نفسهای موجی رو که به سمتت میاد شمردن ، به خصوص غافلگیر شدنت به خاطر کم به حساب آوردنش چطور رو تنت طرح خواستنی ترین غلغلک دنیارو میذاره. کسی نخواسته بدونه حس می کنی به همه ی اون زیبایی ها وامداری و باید جای نگاه و نوازش دستهاتو رو پیکره شون بذاری تا بتونی بگذری . اینطور هر بارهم که همسفراتو عوض کرده باشی سرخورده تر میشی. یکی مرکبش رو زین کرده برای رفتن. یکی برای پارک کردن در ویلا برای استراحت کردن .اصلا همین که کسی پیدا شه که نه به خاطر تو که به دلخواه خودش آهنگ دلخواه تو رو بشنوه همون یار موافقیه که بودنش هر جایی و بیشتر از همه تو سفرمی چسبه.مثل قهوه ی تلخ با چشای پر اشک و سرما......

۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

نگفتندش چو بیرون میکشاند از زادگاهش سر/که آنجاآتش و دود است...


حکایتش حکایت اولین هاست.مثل اولین عشق،مثل اولین کشف لبخند کودکی شاید ،مثل معلم کلاس اول...حکایت اخوان هم اولین بود برای من.برای همین هرساله همچین روزی بی آنکه حتا یادم مانده باشد چند سال است که نیست تلخ می شوم .حتا اگر همین فرداش عازم سفری باشم رو به آغوش دریا و ابرها وآنهمه سبزی بی امان که خاطر را آرام میکند.حتا اگر هنوز همه ی وسایلم کف اتاق ولو باشد نمی شود یادش را فقط در خیال زنده کرد. نمی شود در ادامه ی روزی که ازصبح مدام با صدای پرصلابت دروغین پر دردش زنده شده و خوانده از او ننوشت.از او که گویی بار همه ی ناکامی ها وحسرت های بشری بر دوشش بود ،حتا حسرت امید؛ نمی شود ننوشت.

هزار کار دارم و نمی توانم تکه ای از شعرهایش را برای یادبودش انتخاب کنم .هر کدام را شروع به تایپ میکنم دیگری فریبنده تر و پر شکوه تر قد علم می کند و صف خاطره ردیف می کند تا جای نوشته های قبلی بنشیند............

آنجا بگو تا کدامین ستاره ست
روشن ترین همنشین شب غربت تو
ای همنشین قدیم شب غربت من................آآآآآآه ه ه ه ه...

۱۳۸۸ شهریور ۳, سه‌شنبه

time can do so much ؟؟؟؟؟؟؟

هیچ وقت در هیچ بازیی جز همان بازی های پر لجالت دوران کودکی که باخت یک دست شلم وحکمش نهایت غصه مان می شد تاامروز، دلم نخواسته دست حریفی را بخوانم .امروز اما نه با چشم نه با حساب تک تک برگهای رفته و مانده نه یکدلی با ژوکر بازی هیچ از دست حریف نمی دانم. می ترسم زمان برگ برنده ی من نباشد. همان طورکه برگ برنده ی این عمردرعبور هم نخواهد بود.

۱۳۸۸ مرداد ۲۸, چهارشنبه

time can do so much

قرار نیست کم بیارم. قرارم با زندگی این نبود و نیست. هیچ که نباشد زمان هست ، خنکی مو جها هم هست.هیچ که نباشد پاییز دیگری در راه است.دیروز همین چنار های سربه فلک کشیده ی خیابان ارم مژده اش می داد.و این صدا که این روزها بال پروازم می شود تا درهمی و ازدحام همه ی هیاهو ها را جا بگذارم و چشم در چشم آسمان باشم...

۱۳۸۸ مرداد ۲۲, پنجشنبه

دلم آغوش بی دغدغه می خواد....

فرقی ندارد که چشم اندازآرزوهات بال در بال رقص پروانه و دست در دست رقص سایه روشن روی دیوار و چشم در چشم عریانی روح باشد یانباشد، زندگی می رود که دم به دمش جا ماندن تکه ای از دل باشد تا روزی مثل امروز دل و روده ات بالا بیاید از خلاءی که راه بر نفست بسته.

۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه

بایدِ سخت!

دارم یاد می گیرم از طول دیوارها بکاهم . دیوارهایی که پیش ازین با همه ی سردی در پسشان تنها نمی ماندم . که هر چه هم قد می کشیدند بلد بودم قاب پنجره ای از دلشان بیرون بکشم که رد ساده ی افق را پیدا کنم و از بی قیدی آنهمه منحنی و نظم بی روح آنهمه هندسه نجات پیدا کنم . دیوارهایی که پیش ازین حریم امن من بودند برای بودنِ دیگری و حالا مدتهاست بیشتر قد می کشند بی پنجره ای که مرا رهاکند وبی آنکه دیگری را پناه آرامشی داده باشند.
می فهمم که باید توان نه گفتن پیدا کنم ، توان خودبیشترخواهی و کمتر دیگر خواهی .چیزی که همیشه کمش داشته ام . امروز برای اولین بار بی اینکه سنگینی محبت های همیشه اش وادارم کند ساده از تاب هایی که تازگی ها نمی آورم گفتم . از نه ای که بهانه نبود و با همه ی تلخی فهمیده می شد. اما باید اعتراف کنم آسان نبود و نیست.عادت به خودبیشتر خواهی آسان نبود و...

۱۳۸۸ مرداد ۴, یکشنبه

زبان نفهمِ الکی

نمی فهمد.هزار ویک دلیل دیگر هم که برایش بیاورم باز نمی فهمد وهی هم خودش را به فهمیدن می زند. تازه اگر خودش کنار می آمد که به هیچ دلیلی نیازی نبود. کنار نمی آید تا حالیت کند یک جای کار لنگ است. لنگی ها را که مثلا به خیال خودت کشف کردی تازه پا می کوبد به زمین که من دلم ؛حساب دودوتا که سرم نمی شود و همین طور هر روز هی تلخ می شود ،بغض می کند و بازبلدنیست با خودش کنار بیاید.

۱۳۸۸ مرداد ۳, شنبه

بی نجوای انگشتانت
فقط.
وجهان از هر سلامی خالیست.
بی هیچ حرف پس و پیش این بشردر تمام طول امشب همه ی رمقی را که یک انسان 47کیلویی می تواند داشته باشد از من گرفت.

۱۳۸۸ مرداد ۲, جمعه


گلبرگ به خاک افتاده

برجست و به شاخه ی گل نشست

ها، این پروانه بود.

(یاسو.همچون کوچه یی بی انتها.بامداد)
فکرشو کن!خنده ت می گیره.

۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

برای کلمه که می تواند تداعی کند

_آفتابه .

_آفتابه؟؟؟؟؟

_آفتاب ، sun

sunrise.sunsetانگارهمه ی گم کرده هایی که می جورم یکباره جمع می شود در همین ضرباهنگ صدایی که مثل همین جوهری که سالها در زیر پوست مانده که بماند برای همیشه ،و برای همیشه می خواهد بماند.ساعتهاست می خواند .مثل آن روزها ساعت هاست که می خواند.

۱۳۸۸ تیر ۳۰, سه‌شنبه

خدایی کردن انگشتها بر قلمرو کوچک شده ی زندگی

باید یک کره جفرافیایی بخرم. از همان هایی که به فاصله نوشیدن چای و شنیدن صدای کش دار ویولنسل می شود انگشت ها را دورش چرخاند،چشم بست ،چای نوشید وبا تکانه ی آخر وادارش کرد تا هر کی که می خواهی بچرخد و هر کی که می خواهی در هر جا که می خواهی متوقف شود.اگر این آفتاب لعنتی تابستان دست ازتابیدن بر زندگی من برمی داشت اولین کارِ روزِ در راه این بود!

۱۳۸۸ تیر ۱۸, پنجشنبه

بی نام .رنگ خود زندگی

چیزی از ما کم شده است.تمام دیشبی که بیخواب غلتاغلت می زدم و فکر می کردم به این سالهایی که آمده و نمی خواهم،به دنبال آخرین شادی هیجان واری در دنیای آدمها می گشتم که یادم نمی آمد.زندگی ام با آدمها آنقدر کند و یکنواخت گذشته که روی تمام سالهای پر خاطره هم کشیده شده..دلم برای شادی هایی تنگ است که دوست می دارم.لذت پشت در بودن یک دوست در روز تولد بی هیچ دعوتی ،نه این لوس بازی های انزجارآمیز این سالها.لذت دیدن یک فیلم در همین سینماهای مسخره مان که فقط صدای چیپس می دهند با تو.لذت دعواهای احساسی مان بر سر آدمها.همان جنگ و آشتی سالهای پر جانبداری ،همان بغض های من برای تو.همان دل واپسی تو برای من.همان دل ضربه هامان برای هم.همان شور کشف یک نگاه تازه ی عاشقانه بر پوست زندگی.همان خنده ها..همان گریه ها. زندگیمان خالی شده وشاید من خالی تر از بقیه دوستانم.خیلی وقت هاست که حوصله ندارم بدانم شوهرهاشان چه غذایی دوست دارند ، بچه شان امروزکجایش را به زمین زده و کجایش را از زمین جدا کرده و....با اینهمه حتا برای همین حرفها هم کمشان دارم.دلم برای یک شب شعر با همان شور آستان شور لک زده ،شعرهای چای سیگار صندلی را دوست ندارم.از حرفهای این روزهام بدم می آید.خلاصه شده ایم در خرید یک جامه ی نو و لذت هامان با جنس تنمان جور شده و ظاهراً روزگار همه مان بد نیست.با اینهمه چیزی از ما کم شده که قصد پر شدن ندارد.
hc

۱۳۸۸ تیر ۱۷, چهارشنبه

...

مهربان بودی با سکوت آرام همیشه؛ ورور های همیشه م چشمهات را می خنداند و دلم عجیب می خواست سنگینی سرم را بر پاهات بگذارم ،هیچ نگویم . تا از یاد بردن دریا بافی خواب یا باور نامهربانی روز نقش های مکعب مستطیل بر تن پیاززدم با آوازی دور از درحریر گیسوانت...