خیال این روزهام هزارباره ساختن اون لحظه های قدم زدن روی پل سفید و دنبال کردن پرواز مرغ های دریاییش شده. اون لحظه که مرغ دریاییه بعد از کلی بال زدن بی هیچ بال زدنی اوج می گرفت.همه ش فکرمی کردم اصلاً هیچ درکی هم از معنای این لحظه داره؟
به اون لحظه ش حسودیم میشد. حتا برای موشک هم زمان و مکانی وجود داره که با موتور خاموش بی قیدی هرگرانش و جرمی رو تجربه کنه و ذخیره های سوخیش رو لحظه لحظه نبلعه .این لحظه تو زندگی من گم شده.هنوز بعد از این همه سال،هنوز بعد از اینهمه تقلا و جون سختی برای کشف بهانه های زندگی و فرار از پوچی تلخ گزنده ش به محض اینکه دست از حفر کردن و سنگ روسنگ بند کردن بردارم همه چیز آوار شده رو سرم. مدتهاست به شور اون لحظه ی بی تقلای پرواز سقوط نکردن فکر می کنم. اوج گرفتن هاهم که بمونه برای شاهین های تیز پرواز زندگی که حسابشان از من جداست.
10 Track 10.mp3
۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه
۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه
سیب تا تو...
مسواک زدن پیش از خواب برای من از فتح قله ی قاف یا یوگای قورباغه سخت تره وبا اینهمه وقتی مسواک زده باشم به وسوسه انگیز ترین پیشنهادها ونگاه های بی رحمانه ی لذیذترین خوردنی هاهم بی اعتنا هستم مثل خر.دراین یک مورد هم اراده یی دارم پولادین که مگو.
اما خوب، هایزنبرگ را برای همین روزها خدا ساخت. محض پوزخند به قطعیت های همیشه. مهم نیست ریشه های حس بی تفاوتی امشب ؛هر چه هست باشد.دوست دارم ولوم را بالا ببرم پنبه هایی که چشم و صورتم را پاک می کنند بالا بگیرم و رها کنم . جلوی آینه بنشینم و نگاهش نکنم و عوضش جوری سیب گاز بزنم که یعنی هیچ چیز این دنیا به چیزیم نیست.چوبش را هم آخر سر از همان جا نشانه گیری کنم حوالی سطل و بدانم عمراً به سطل نمی رسد.بعد هم کتاب تازه خریده ام را باز کنم دنبال دوشعری بگردم که به خرید کتاب وادارم کرد و دست آخرهم ناباورانه با دستم خواب کتاب را بر هم بزنم .بعد هم شیرجه بزنم روی تخت و چشمم به مسنجرم بخورد و حس کنم زیادی شلوغ شده.همین جوری بی دلیل حذف کنم وچند خطی اینجا بنویسم و احساس سبک وزنی کنم.همین و همین.تا خواب هم که راه زیادی در پیش است.چشم می بندم تا هر خیالی آمد بیاید.اول جام است که نقش می بندد. بعد هم یک گلدان پراز گل های رزسیاه ساقه بلند و خار درشت،از آنهایی که مخملی اند وبه نوازش وبازی سر انگشت مهمانت می کنند. منم که با بی تابی دستها واین آهنگ آرام آرام چرخ می خورم تا دنیا هم با من بچرخد و همه چیزاینطور زود و محو و دلخواه جلوه کند.به زمین که می رسم انگار دم خانه ی تو فرود آمده ام. با همان لباس هدیه ی آخر در را باز می کنی.ساک من رها می شود و آغوش تو تا خیسی شانه ها نجات بخشمان می شود.
چقدر این خیال تازگیها جان می گیرد.چقدر کمت دارم.کجایی تو؟کجا یم من؟کی نجاتم می دهی پس؟
اما خوب، هایزنبرگ را برای همین روزها خدا ساخت. محض پوزخند به قطعیت های همیشه. مهم نیست ریشه های حس بی تفاوتی امشب ؛هر چه هست باشد.دوست دارم ولوم را بالا ببرم پنبه هایی که چشم و صورتم را پاک می کنند بالا بگیرم و رها کنم . جلوی آینه بنشینم و نگاهش نکنم و عوضش جوری سیب گاز بزنم که یعنی هیچ چیز این دنیا به چیزیم نیست.چوبش را هم آخر سر از همان جا نشانه گیری کنم حوالی سطل و بدانم عمراً به سطل نمی رسد.بعد هم کتاب تازه خریده ام را باز کنم دنبال دوشعری بگردم که به خرید کتاب وادارم کرد و دست آخرهم ناباورانه با دستم خواب کتاب را بر هم بزنم .بعد هم شیرجه بزنم روی تخت و چشمم به مسنجرم بخورد و حس کنم زیادی شلوغ شده.همین جوری بی دلیل حذف کنم وچند خطی اینجا بنویسم و احساس سبک وزنی کنم.همین و همین.تا خواب هم که راه زیادی در پیش است.چشم می بندم تا هر خیالی آمد بیاید.اول جام است که نقش می بندد. بعد هم یک گلدان پراز گل های رزسیاه ساقه بلند و خار درشت،از آنهایی که مخملی اند وبه نوازش وبازی سر انگشت مهمانت می کنند. منم که با بی تابی دستها واین آهنگ آرام آرام چرخ می خورم تا دنیا هم با من بچرخد و همه چیزاینطور زود و محو و دلخواه جلوه کند.به زمین که می رسم انگار دم خانه ی تو فرود آمده ام. با همان لباس هدیه ی آخر در را باز می کنی.ساک من رها می شود و آغوش تو تا خیسی شانه ها نجات بخشمان می شود.
چقدر این خیال تازگیها جان می گیرد.چقدر کمت دارم.کجایی تو؟کجا یم من؟کی نجاتم می دهی پس؟
۱۳۸۸ آبان ۵, سهشنبه
اتاق عصر سه شنبه
صبح های یکشنبه همیشه حول و حوش ساعت نه یا نه ونیم که همه چیز آماده ست و آژانس هم احتمالاً دم در، یک لحظه انگار پاهام همان در اتاق از حرکت می مانند تا برگردم و خیالم راحت شود همه چیز مرتب است. رو تختی م صاف صاف باشد و میز آرایشم مرتب باشد . کتابهام جوری باشند که انگار نیمه باز منتظرند و حتا به اصرار لیوان چای صبحانه ام روی میز کنار تخت بماند تا برگردم.جوری که انگار همه ی معنای این اتاق خلاصه شده باشد در عصر سه شنبه یی که بر می گردم .
از تاکسی که پیاده می شوم هوس صحبت با دوستی تا دم در خانه به کله ام می زند . به دوستی که زنگ می زنم می گوید رینگ تماس خط ثابتم "شبنه ی " نفیسی شده و آن یکی " گله" و من هی دلم پر می کشد هی بیخودی با خط ثابتم شماره اش را بگیرم و گوشیش هی زنگ بخورد وهی ته دلم ذوق می کنم که باچیزهایی که دوست دارم یادم می کنند و بعد هم تا در اتاق را باز کنم آرامش است که حمله ور می شود .از آن دست ارامش هایی که وادارت می کند از چهاردیواری مختصر بی ماه ای بنویسی که بیش از هر چیزو هر کس دیگراز قبل برای یک لحظه ی عصر سه شنبه آماده شده است.
این آهنگ 06 Shabne.ogg هم برای دل تنگ پریسا و خودم و دوستی ویاد روزهای باهم بودنمان،از هم شنیدنمان ،با هم شنیدمان و هزار خاطره ی خوب دیگر که شاید برای چند لحظه ای دل پریسا را خوش کنند.
از تاکسی که پیاده می شوم هوس صحبت با دوستی تا دم در خانه به کله ام می زند . به دوستی که زنگ می زنم می گوید رینگ تماس خط ثابتم "شبنه ی " نفیسی شده و آن یکی " گله" و من هی دلم پر می کشد هی بیخودی با خط ثابتم شماره اش را بگیرم و گوشیش هی زنگ بخورد وهی ته دلم ذوق می کنم که باچیزهایی که دوست دارم یادم می کنند و بعد هم تا در اتاق را باز کنم آرامش است که حمله ور می شود .از آن دست ارامش هایی که وادارت می کند از چهاردیواری مختصر بی ماه ای بنویسی که بیش از هر چیزو هر کس دیگراز قبل برای یک لحظه ی عصر سه شنبه آماده شده است.
این آهنگ 06 Shabne.ogg هم برای دل تنگ پریسا و خودم و دوستی ویاد روزهای باهم بودنمان،از هم شنیدنمان ،با هم شنیدمان و هزار خاطره ی خوب دیگر که شاید برای چند لحظه ای دل پریسا را خوش کنند.
۱۳۸۸ آبان ۲, شنبه
برای کتی عزیز که هم دلش را دوست می دارم و هم خیالهای با هم شنیدن و با هم بودنمان را. اینهمه دور و نزدیک،اینهمه بیگانه و آشنا کمتر کسی شده است.
stranger in the night.mp3
stranger in the night.mp3
۱۳۸۸ آبان ۱, جمعه
در پرتو تو غولهای سترگ کوتوله می شوند
تنها با عشق
ترا به مبارزه می خوانم
میان لحظه ای و لحظه ای دیگر
آنگاه ،تو پیروز می شوی
وعشق در برابرت شکست می خورد
ای روزگار!
(غاده السمان)
ترا به مبارزه می خوانم
میان لحظه ای و لحظه ای دیگر
آنگاه ،تو پیروز می شوی
وعشق در برابرت شکست می خورد
ای روزگار!
(غاده السمان)
۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه
رد زندگی منو با همه ی دل نگرانی هاش از صورتم دنبال می کنه.کلونی جوشها یعنی یه چیزیش شده باز. می دونه پرسیدنش بی فایده ست اما به پرسیدن هم عادت کرده . جوری که بخواد بگه هی دختر من می فهمم یه چیزیت شده باز .امروز که روبروش نشسته بودم تا نگاهش بهم افتاد ازانتظار حرف همیشه ش خنده م گرفته بود که فکر منو صدای اون با هم قاطی شد.یادم باشه روزی اگر مادر شدم اینهمه قابل پیش بینی نباشم .باید گاهی بچه رو غافلگیر کرد ؛جوری که فرصت نکنه از همون جوابهای حاضر و آماده ی در آستینش چیزی بیرون بکشه . با اینهمه بچه اگر بچه ی آدم نباشه اینهمه فوت و فن هم دود هواست. من چیزی شدم از رده ی نبات ها که با غروب و طلوع خورشید چهره عوض می کنن . فاصله ی سرزندگی و پژمردگیم تنها یک لحظه ست. درست در اوج شادیم غمگینم و در اوج بی حاصلی با یک آهنگ یا یک شعر به زندگی بر می گردم. با به ته رسیدن این شیدایی هم حال مرده ای رو دارم که از همه چی خالی شده .اینطوری هر زخمی هر چقدر هم کاری باشه لای کلی حس خوب گم میشه و به عکس. به ته هیچ حسی نمی رسم که یکباره تموم شه . این غرور لعنتی هم همیشه وادارم کرده فکر کنم از پس همه چی برمیام . عوضش همه چی همیشه هست و هیچ چیز هم نیست .گاهی حس می کنم با همین چیزهایی که زندگی رو بالا اوردم عاشق زندگی شده م.فکر می کنم حجم ترسی که تو گلو حس کرده م عاشق شهامتم کرده.فکر می کنم همین شادی های ناهنگام بزرگترین دلیل پاگرفتن یه نهال نازکه. اما ازهمین فکر ها هم خسته میشم باز.05 - Melina Mercury.MP3
۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه
۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه
زندگی ما از اولش رنگ خیال داشت.خیال آزما یش هایی که وسایلش نبود،خیال رویاهایی که مجالش نبود . خیال بزرگ شدنی که انگار دنیا را در دستانمان جای میداد و خیال دیگرنه خیال که واقعیت بود ... هنوز هم زندگی با همین خیالها می گذرد. خیال شب و نیم شبی که زیر نور ماه کنار یک دریاچه قدم بزنی ،خیال چمدانی که با آخرین فشار وعده ی رفتن بدهد، خیال رفتنی که رسیدنش بوی وصال بدهد و خیال عطر شب بوهای کنار پنجره وقتی سپیده آن دورها برای آمدن دل دل کرده است...
۱۳۸۸ مهر ۸, چهارشنبه
حالاتو هی بگو این گاو ما علایم رجلییت داره...
جالبیه زندگی اینه که هر چقدر هم که تجربه های زندگی فردی و اجتماعیت بیشتر بشه باز آدمهایی پیدا میشن که در مقابلشون دستتو حایل چونه کنی و هی با خودت تکرار کنی الان کدوم تاکتیک؟ الان کدوم کلام؟مدیر امسال همچین آدمیه. جوری صورت مسأله رو پاک می کنه که هی مات و مبهوت بمونی الان با این چیزهایی که می گه خودشو زده به خنگی یا واقعاً اصلا نمی فهمه قضیه چیه ! چیزی که از جالبیه این موضوع کم کرده اما اینه که این حیطه ی مبهوتی و دست به چونه گی فقط مربوط به ویژگیهای بی حیایی و بی شعوری آدمها ست و بس!یعنی اونوری یخت!
۱۳۸۸ مهر ۲, پنجشنبه
انقلاب هم نشد که نشد....
دوست داشتم تمام امروز به خودم برسم و هی کمد لباسهامو زیر و رو کنم و شونصد ساعت تمام گل های سه پر سفید و زرد رو ناخنهام بکشم تا صدای بوق ماشین دوست جونی از کوچه بلند شه و من با کله هجوم ببرم تو ماشین و بریم یه دیسکویی که صدای الویس از در و دیوارش بیرون بزنه و اول بنوشیم بعد هی برقصیم و هی برقصیم و هی پارتنر گرامی رو کم کنی قشنگ برقصه و هی ذوق کنیم و چشامون برق بزنه و هی نتونیم نیش ذوقمونو ببندیم. ...حالا مامان جانِ آدم هم بعد از خونه اومدن هی غر تلو تلو خوردنتو بهت زد هم خوب بزنه،تو فقط می تونی قربون صدقه ش بری و اونم ته دلش ذوق می کنه.اما سگ تو روح مشکل اصلی.
خدایا برای همه دولت مردانی که عضله دردِ رقص را نمی فهمند انقباض سریع و عاجل عضله ی قلب را عنایت بفرما. آمین یا رب العالمین.
خدایا برای همه دولت مردانی که عضله دردِ رقص را نمی فهمند انقباض سریع و عاجل عضله ی قلب را عنایت بفرما. آمین یا رب العالمین.
۱۳۸۸ شهریور ۲۲, یکشنبه
بوها دلیل زندگی اند...باورکنید.
خواب بیدار چشمهامو که باز می کنم صبح رنگ گلهای آبرنگی ملافه رو به خودش می گیره. تا حس کنم که چه دلگیرم امروز و چقدر دلم هوای آهنگ شبنه ی سهیل نفیسی رو کرده بویِ پاییز ناباورانه تا ته تک تک سلولهای مغزم روانه شده و تنگ چسبیده به من وتمام روز، یکی درمیون با نفسِ عمیق ،چای و شبنه طرح جاده های لامروتِ پیچ در پیچ رو با همین نفس عمیق و تکرار هزار باره ی شبنه به خودش گرفته .
۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه
حق داره..می فهمی؟
سرگرم بازی شیطون با بابا هستن و اینطور که بوش میاد آخرین برگ تو دست بابا مونده. عرفان ذوق زده میگه:پدر جون پدر جون با کمفلت بنویس قسطنطنیه. خاله یی که من باشم سعی می کنم اندر احترام به پدر جون و اینا از خودم حرف در کنم .در جوابم جوجه که زبونش رو باید واسه ش لوله کرد تو دهنش جا داد دست به کمر با همون حالت طلبکار همیشه ش می گه: اَه خاله( خاله گفتنش این جور موقع ها شونصد متر کش میاد) همه ش دغل بازی می کنی .خودت که می گی قانون حالا هم این قانون بازیه.شاه حق داره هر کاری دوست داره به شیطون بگه.حق داره.اصلاً می فهمی حق داره یعنی چی؟
شهامت یا جنون یا عشق؟!
به اینکه هیچ از مذهبش نمی فهمیدم کار ندارم فقط یادم مونده بود دم اذان همیشه تلفن هاش بی پاسخ بود...تا آن جنون نافهم ترهم همین آدم بودوقتی 2سال پیش باگریه های شبانه ای که فیبرهای نوری به من رسونده و بس فقط می گفت: اگر بدونی...اگر بدونی..... بعدها فهمیدم شب تا صبح یک شب قدر عاشقانه دست به کار ساختن بوده. به مسخره بودن و نبودن ماجرا هم کار ندارم اما یه جرعه ازماحصل کار که سر بکشی همه ی داوهای دیده و ندیده به نظرت بی معنی میاد. حتا همه ی مستی های پیش ازین و چیزی ته قلبت جز جز میکنه.
۱۳۸۸ شهریور ۱۵, یکشنبه
ه م +سفر
کسی نمی دونه، یعنی نمی تونه بدونه برای توطعم دویدن از سراشیبی های بادگیر منجیل ، لابلای توربین هایی که ازنزدیک ترسناک میشن اونهم تو ساعتهایی که خورشید نرم نرم میره که پشت اون دریاچه قایم شه طعم زیباترین هراس دنیا رو داره. نمی تونه بدونه گم شدن تو مه های جنگل های فندق کنار اون قلعه ی قدیمی و دور گشتن تا سرگیجه ی پرخنده یعنی چی. وخوب حتما نمی خواد بدونه وقتی صورتتو رو به بالاترین قسمت یه آبشار بگیری با چشمای بسته بوسه های آب رو حس می کنی و دیگه مهم نیست که همه ی تنت از سرما در لرزش باشه .کسی چه میدونه ایستادن و تاب نفسهای موجی رو که به سمتت میاد شمردن ، به خصوص غافلگیر شدنت به خاطر کم به حساب آوردنش چطور رو تنت طرح خواستنی ترین غلغلک دنیارو میذاره. کسی نخواسته بدونه حس می کنی به همه ی اون زیبایی ها وامداری و باید جای نگاه و نوازش دستهاتو رو پیکره شون بذاری تا بتونی بگذری . اینطور هر بارهم که همسفراتو عوض کرده باشی سرخورده تر میشی. یکی مرکبش رو زین کرده برای رفتن. یکی برای پارک کردن در ویلا برای استراحت کردن .اصلا همین که کسی پیدا شه که نه به خاطر تو که به دلخواه خودش آهنگ دلخواه تو رو بشنوه همون یار موافقیه که بودنش هر جایی و بیشتر از همه تو سفرمی چسبه.مثل قهوه ی تلخ با چشای پر اشک و سرما......
اشتراک در:
پستها (Atom)
