این دشمنی دیرینه هم تمامی ندارد..از غرور بی جایش متنفرم . آنطور که همه ی آسمان را اشغال می کند و به زمین و زمان جلوه می فروشد .آن طور که یک گوشه ی آسمان می نشیند و حکومت مستبدانه اش بر رنگها ،رنگ ها را بی رنگ می کند.لجم می گیرد در شعر بنشیند و مفهوم زیبایی و عدالت باشد.هر جا هم که می روم پا به پایم می آید،تابنده تر و نفس گیر تر از قبل.
ماه رااما عاشقانه دوست دارم.زیباییش را گرچه وامدار خورشید است اما اینهمه می داند چطور خودش را بیاراید تا افسونت کند.سواد زیبایی شناسی دارد نه زیباییِ بی مصرف وبیهوده.
با اینهمه چادرخاکستری برای آسمان، خاصه خورشید هم از کسالت باری همچین روزی نمی کاهد. همین طور که سلانه و هیچ موسیقی دیگری هم نکاست. روز اگر امروز نبود اما....
۱۳۸۸ فروردین ۱۶, یکشنبه
محض اطلاع
اصولاً آدمها ادعای هر چه را دارند یعنی دقیقاً آن چیز را ندارند.مثلاً بی معرفت ترین آدم دنیا دقیقاً همانی ست که ادعای معرفتش سر به فلک می گذارد.یا آن را که با ویژگی های مردانه می شناسی نامردترین مرد دنیاست.یا....
اصولاًوبه جان خودم.
اصولاًوبه جان خودم.
۱۳۸۸ فروردین ۱۵, شنبه
دیر یا زود این اتفاق می افتاد . مگه نه؟ مگه نه؟ با اینهمه آسان نیست. جایی در گلو خانه می کند که برایش کوچک است .
باید بنویسم . فقط باید بنویسم تا خالی بی هیچ.اما گرسنه ام واین صدای بلند ویولنسل تمام مغزم را اشغال کرده .جوری که انگار فلج شده باشم با اینهمه انگشت هایم کار می کند،بی پرواتر و نا آرام تر از همیشه و آنکه از کار افتاده تنها قسمتی از کاسه سر است که باید بیندیشد و این کلمات را ردیف کند.اما نمی کند . نمی کند .
در جایی بودم که زمانی آب بوده. باید شبه سنگ های سفید را زمین می زدم تا به لاک پشت درون آن کمک کنم از تخم بیرون بیاید.باآن سر وتن مارمولکی شکل شان وقتی لای تخم گیر می کردند و باید بیرون می کشیدمشان...بعدتر در گوشهایم عنکبوت فرو می رفت.با دست و پاهایی بلند و خاکی رنگ.بیرون که می کشیدمشان نصف می شدند .بیدار که شدم دست هام یخ کرده بود
لیدی ال هم سر سازگاری ندارد...باورش کمی سخت است.اما می ترساندم این هم زمانی همیشه.
لیدی ال هم سر سازگاری ندارد...باورش کمی سخت است.اما می ترساندم این هم زمانی همیشه.
۱۳۸۸ فروردین ۱۴, جمعه
شبانه ها
دوست دارم خوابهایم با تار شدن کلمات یا صدای دلنشینی آغاز شوند که می گوید و می گوید و چه گفتن هایش هم مهم نباشد.خستگی مفرط را هم دوست دارم.جوری که راه بر هر خیالی ببندد و نگذارد عادتهای دور و دیرین و کابوسها بیدارم کنند.از صدای دلنشین اما خبری نیست و هر چه هست اتاقی تاریک است و تنهایی .تار شدن کلمات هم با همه ی تازگی شان کارساز نیست. خیالهایم را چنان می گسترانند که خوابهای آشفته می بینم.جاهایی که هراسناکند،آدمهایی که نا مهربانند ونمی شناسم.واین اتفاق آنقدر تکرار می شد که از لذت تار شدن کلمات بگذرم وخوابها را با وبلاگ این و آن بیآغازم.در این مدت کوتاه به زندگی بعضی آدمها پیوند خورده ام.بی آنکه تناقض حرفهای زیبا و نگاههاشان آزارم داده باشد .در لذت خیلی ها سهیم شده ام .عشق حسین نوروزی و بانو را حریصانه بلعیده ام ؛یا همین دوست دیرینه و جناب idiot.حتا دل نگران این و آن می شوم .فکر جان دادن به آدمی از لابلای کلمات وفهمیدنش دل مشغولی این شبهایی شد که می دانستم رویایی در انتظارم نیست.از دیشب اما با کتاب لیدی ال نفس های کاغذی و رقص کلمات را باز دوست تر دارم.می دانی،بعدتر هم که چشم باز کنی یادت به کتاب شب قبل می افتد و تا چای صبحانه دم بکشد تو کلی از داستان را دم کشیده سر کشیده ای و روزت را با موسیقی و شعر زیبا آغاز می کنی. اینها تنها بهانه هاست. می بینی!
۱۳۸۸ فروردین ۱۳, پنجشنبه
اولین باری بود که شروع سال نو از سفره ی هفت سین خبری نبود واصلا هیچ کس نبود وجایی هم که من بودم مال من نبود ،با این همه هیچ اصراری هم برای بودن در هیچ جای دیگری هم نداشتم.خوب برای خودش مدلی بود گیریم که به ذهن دلگیر باشد یا غیر عادی .
خانه حتا اگر با سرمایش غافلگیرت کند خانه است خصوصا اگربه محض ورود چشمت به 2ماهی گلی کوچک بیفتد که به طرز عجیبی با هم هماهنگ باشند.جوری که انگار در کوچکترین حرکت هم به توافق رسیده باشند یا یکی آنقدر حسود باشد و البته سریع که هیچ حرکت دیگری را بی پاسخ نگذارد.کلی مبتلایشان بودم و مدام فکر می کردم که احیانا اگر این دو ماهی گرامی نر و ماده باشند با مراقبت های ابوی گرامی که ماهی گلی را به کوسه تبدیل می کند من بعد برای ورود به حمام باید از خانواده محترم ماهی گلی اجازه ی ورود بگیریم.
برای ماهی گلی ها آرزوی خوابی عمیق در عین خوشبختی می کنم.
خانه حتا اگر با سرمایش غافلگیرت کند خانه است خصوصا اگربه محض ورود چشمت به 2ماهی گلی کوچک بیفتد که به طرز عجیبی با هم هماهنگ باشند.جوری که انگار در کوچکترین حرکت هم به توافق رسیده باشند یا یکی آنقدر حسود باشد و البته سریع که هیچ حرکت دیگری را بی پاسخ نگذارد.کلی مبتلایشان بودم و مدام فکر می کردم که احیانا اگر این دو ماهی گرامی نر و ماده باشند با مراقبت های ابوی گرامی که ماهی گلی را به کوسه تبدیل می کند من بعد برای ورود به حمام باید از خانواده محترم ماهی گلی اجازه ی ورود بگیریم.
برای ماهی گلی ها آرزوی خوابی عمیق در عین خوشبختی می کنم.
۱۳۸۷ اسفند ۲۹, پنجشنبه
بهاریه
بهارا زنده مانی زندگی بخش /به فروردین ما فرخندگی بخش
بهارا شاد بنشین شاد بخرام/بده کام گل و بستان زگل کام
بهارا از گل ومی آتشی ساز/پلاس درد و غم در آتش انداز
(ه.ا. سایه)
بهارا شاد بنشین شاد بخرام/بده کام گل و بستان زگل کام
بهارا از گل ومی آتشی ساز/پلاس درد و غم در آتش انداز
(ه.ا. سایه)
۱۳۸۷ اسفند ۲۸, چهارشنبه
۱۳۸۷ اسفند ۲۶, دوشنبه
درخت هر چه...
امسال عجیب شکوفه های پیچیده ی در هم درخت ها در نگاهم شلوغی درهم کلافه کننده یی است.هنوز با حسرت از شیشه ی ماشین سر برمی گردانم به دنبال تک درخت های خشک باقیمانده .انگار تازه به درک جدیدی از زیبایی عریانی رسیده باشم یا در ذهنم برای هر چیز بی پیرایه هیبت دست نیافتنی حسرت واری ساخته باشم،.شاید هم دارم کوچ نامی ام را آغاز می کنم از پس این همه سال پرتاب شدن از شکوفه به شکوه.ش.ا می گفت قبل از هر چیز باید تکیف اسم ها معلوم شود. آن روز گفت اسمت هر چه باشد از خودت کوچکتر است اما یادم نمی رود همیشه به دنبال نامی بود برای صدا زدن من.چقدر دلم برای امضاهای بی دروپیکرش که حتا به کتابهایی هم که از کتابخانه می گرفتم رحم نمی کرد،تنگ شده.وشعرها ونوشته ها وحرفهاش...خیلی وقت است که حتا یک کلمه حرف حساب از زبانش نشنیده ام.فقط چرت و پرت به هم می بافد و به عمد.
اه.چرا از هر جا شروع می کنم سر از گذشته ها در می آورم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این درخت ها با من چه کرده اند.می ترسم از این قرابت جدید و این عریانی دلخواه و این عمر دور شده از بهار.می ترسم.
اه.چرا از هر جا شروع می کنم سر از گذشته ها در می آورم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این درخت ها با من چه کرده اند.می ترسم از این قرابت جدید و این عریانی دلخواه و این عمر دور شده از بهار.می ترسم.
۱۳۸۷ اسفند ۲۴, شنبه
عاشقانه ها
گریه کنم یا نکنم..حرف بزنم یا نزنم...من از هوای عشق تو...دل بکنم یا نکنم...با این سؤال بی جواب...پناه به آینه می برم ...خیره به تصویر خودم...می پرسم از کی بگذرم...زل می زنم به تو که با همه ی صورتت آواز می خونی و من سحر می شم واشک مجالم نمی ده. این شبای تاریک با صدای تو ونور چراغ مطالعه واین پرده ی اشک همون خلوت دلخواهیه که باهیچ عوضش نمی کنم.
یه سوی این قصه تویی...یه سوی این قصه منم...بسته به هم وجودما...می پرسم از کی بگذرم...
خوب من همیشه دلم لک زده برای نگاه ونشونه ای که دو دنیا رو یکی کنه.اون روزهای اتاق بالا وقتی شید میومد و یه آهنگ ازفرهاد یا نوری یا...با هم گوش می دادیم ،من همه ش زیر چشمی نگاهش رو می پاییدم که اون جایی که من دل ضربه داشتم اون چه حسی داره ووقتی اون هم تو اون لحظه چشمهاشو تنگ می کرد دلم می خواست ببوسمش.بعدها این حس یه وسواس شد.اینکه آهنگ ها،شعرهاوفیلم های مورد علاقه م رو جلو هر کسی رو نکنم .بهم برمی خوره عاشقانه هام رو به کم فهمی و کج فهمی بسپارم
هجوم بن بست رو ببین...هم پشت سر هم روبرو....راه سفر با تو کجاست....
همه ش فکر می کردم موسیقی پاپ مال یه دوره ست ومیگذره .امادیگه می دونم جادوی تو برای من همیشگیه .می تونم خودم رو با موهای سپید هم تصور کنم که با صدای تو گریه می کنه ،می خنده،می رقصه ورو به آینه واسه خودش لبختد میزنه وبا احترام دست بر سینه ی چپ می ذاره ومست غرور می خونه اینجا قلبی هست
یه سوی این قصه تویی...یه سوی این قصه منم...بسته به هم وجودما...می پرسم از کی بگذرم...
خوب من همیشه دلم لک زده برای نگاه ونشونه ای که دو دنیا رو یکی کنه.اون روزهای اتاق بالا وقتی شید میومد و یه آهنگ ازفرهاد یا نوری یا...با هم گوش می دادیم ،من همه ش زیر چشمی نگاهش رو می پاییدم که اون جایی که من دل ضربه داشتم اون چه حسی داره ووقتی اون هم تو اون لحظه چشمهاشو تنگ می کرد دلم می خواست ببوسمش.بعدها این حس یه وسواس شد.اینکه آهنگ ها،شعرهاوفیلم های مورد علاقه م رو جلو هر کسی رو نکنم .بهم برمی خوره عاشقانه هام رو به کم فهمی و کج فهمی بسپارم
هجوم بن بست رو ببین...هم پشت سر هم روبرو....راه سفر با تو کجاست....
همه ش فکر می کردم موسیقی پاپ مال یه دوره ست ومیگذره .امادیگه می دونم جادوی تو برای من همیشگیه .می تونم خودم رو با موهای سپید هم تصور کنم که با صدای تو گریه می کنه ،می خنده،می رقصه ورو به آینه واسه خودش لبختد میزنه وبا احترام دست بر سینه ی چپ می ذاره ومست غرور می خونه اینجا قلبی هست
۱۳۸۷ اسفند ۲۲, پنجشنبه
قاب خالی
سالها به عدد ساده اند.به قاب که بنشینند و خیره هم که نگاهت کنند سخت می شوند.آنکه در دل بود اینکه در قاب است نیست.این همه سال هم کم نیست برای بیگانه شدن.الان که می نویسم حریف تن به تنم دل گشاد کم فهم است.گله می کند شروع این پست را عاشقانه بنویسم ومن تن نمی دهم.حمله می برد ،خاطره می سازد،فریبم می دهد با خوش باوری های همیشه اش ،حتا کلمات را عاشقانه ردیف میکند ومن عجیب حوصله اش را ندارم.داد می زنم:« بفهم .نمی شناسمش نمی شناسمش...آنقدر که نمی توانم سیر نگاهش کنم.آنقدر که پادرمیانی تو وحرفهایت هم حالم را به هم می زند....»می ترسد ،پس می رود و می خزد همان کنج همیشه و می دانم دلش برای جولان دادن تنگ شده با اینهمه باید بفهمد، باید بفهمد.
۱۳۸۷ اسفند ۱۲, دوشنبه
۱۳۸۷ اسفند ۱۱, یکشنبه
برای مخاطب های خاص
این آخریها همیشه شعر بودی:راهمان دور و دلمان کنار....
مگه تو این دنیای بی دروپیکر چند تا دوست می شه پیدا کرد که دلتنگش شد،که نسبت بهش احساس عمیق هم دلی کرد؟خودت بگو چندتا؟ خوب این روزها همه ش طلبکاری .می دونم .اما یه چیزهایی یادت نیست. مثل اینکه همیشه دل آدم انقدرها خوش نیست که حتا تاب خوشی های بزرگ رو بیاره.اینجوریه که می بینی جای حاضر شدن سر عقد تو سر از یه جزیره درمیاره و خودش هم خوب می دونه که بقیه حرفها همه ش بهانه ست.الان خوبم.شاید به خاطر موج هاست. شاید هم به خاطر اون تکه خشکی وسط آب که پر از پرنده بود...فقط از پس دلگیری تو برنمیام.آرزوها رو که شاباش شادی هات ارسال کردم ،تا آغوش گرمت هم کمتر از 20 روز فاصله دارم .فقط ببخش.
مخاطب خاص 2 : ببین دکتر جون نصف حقت هم نیست که تو خماری گذاشتمت تا بدانی وبچشی
وبکشی اصولا خماری یعنی چی! تا دیدارمان به دوزخ نرسد فکری کن.البته فکر هم نه، خرید یک
بلیط به مقصد من کفایت می کند.باقیش با من وقول میدم مستی این بار از شراب هفت ساله باشه
.بی خماری!راستی دست مریزاد.گذشت.زود.مثل همه اتفاقهای از این دست.
از شوخی گذشته اینا که گفتم عذرخواهی هم بود.
مگه تو این دنیای بی دروپیکر چند تا دوست می شه پیدا کرد که دلتنگش شد،که نسبت بهش احساس عمیق هم دلی کرد؟خودت بگو چندتا؟ خوب این روزها همه ش طلبکاری .می دونم .اما یه چیزهایی یادت نیست. مثل اینکه همیشه دل آدم انقدرها خوش نیست که حتا تاب خوشی های بزرگ رو بیاره.اینجوریه که می بینی جای حاضر شدن سر عقد تو سر از یه جزیره درمیاره و خودش هم خوب می دونه که بقیه حرفها همه ش بهانه ست.الان خوبم.شاید به خاطر موج هاست. شاید هم به خاطر اون تکه خشکی وسط آب که پر از پرنده بود...فقط از پس دلگیری تو برنمیام.آرزوها رو که شاباش شادی هات ارسال کردم ،تا آغوش گرمت هم کمتر از 20 روز فاصله دارم .فقط ببخش.
مخاطب خاص 2 : ببین دکتر جون نصف حقت هم نیست که تو خماری گذاشتمت تا بدانی وبچشی
وبکشی اصولا خماری یعنی چی! تا دیدارمان به دوزخ نرسد فکری کن.البته فکر هم نه، خرید یک
بلیط به مقصد من کفایت می کند.باقیش با من وقول میدم مستی این بار از شراب هفت ساله باشه
.بی خماری!راستی دست مریزاد.گذشت.زود.مثل همه اتفاقهای از این دست.
از شوخی گذشته اینا که گفتم عذرخواهی هم بود.
اشتراک در:
پستها (Atom)
