پیک اول
پیک دوم
پیاله اول
پیاله دوم
حساب که از دستم برود،من می مانم و تو
با همه ی بدهی های تو که رب النوع عشقی
وبا همه ی عاشقانه های من
که خنده گریه می کنند تا صبح .
تا از سر بروی
یا برانمت ،
عریانم میکند از تو
آفتاب!
۱۳۸۷ آذر ۲۳, شنبه
۱۳۸۷ آذر ۲۲, جمعه
سیب زمینی
شیرازی ها به سیب زمینی می گن آلو.به من چه؟خودشون گفتن که میگن . الان با تمام وجود
دلم میخواد این واژه رو تقدیم همه ی دوستان عزیزی کنم که قرار بود امروزمنوبه گشت
پاییزه ببرن.الهی تا آخر هفته همچین حالشون بگیره که دق کنن.
آدم انقدر سیب زمینی....؟؟؟
دعای روز جمعه:بار الاهاچند عدد رفیق فابریک با حال دوآتیشه و چند منظوره ترجیحا
پیش از به پایان رسیدن پاییزعنایت بفرما.
دلم میخواد این واژه رو تقدیم همه ی دوستان عزیزی کنم که قرار بود امروزمنوبه گشت
پاییزه ببرن.الهی تا آخر هفته همچین حالشون بگیره که دق کنن.
آدم انقدر سیب زمینی....؟؟؟
دعای روز جمعه:بار الاهاچند عدد رفیق فابریک با حال دوآتیشه و چند منظوره ترجیحا
پیش از به پایان رسیدن پاییزعنایت بفرما.
۱۳۸۷ آذر ۱۷, یکشنبه
خانه ی روح کجاست؟
عجیب بی حوصله م.3ماه از سال گذشته و 6ساله که دارم می رم و با اینهمه مثل بچه ها حاضر
نیستم بپذیرم که این رفتن بخشی از زندگی و کل کار منه.هر 1شنبه اول برای 2شبی که خونه
نیستم خوب مراسم افسرده بازی به جا میارم بعد هم یادم میاد که لباسهام نشسته ست، حتایک
دونه از برگه هایی که ترکش کردم و آوردم صحیح نکردم وخوب که حسم به قول پریسا گه مرغی
شد تازه دلم می خواد به زمین و زمون که هر شبِ خدا سرشون رو روی فقط وفقط1بالش میذارن
وکار هم می کنن بدوبیراه بگم وحسودی کنم.
تو این چند سال اخیر که مدام جابجا شدم کم نبوده شب هایی که از خواب می پریدم ونمی دونستم
کجام .اما جالبه که در اکثر مواردهنوز خودم رو تواتاق طبقه بالای خونه اهواز تصور می کنم
تاچشم هام به تاریکی عادت کنه و بفهمم مثلا خونه ی یاخو نه ی....شاید همون موقع دوباره راحت
بخوابم امافکر اینکه بیدار می شم و نمی دونم کجام خیلی آزارم میده.
یه جور بدی دلم می سوزه.حس می کنم روحم خیلی آواره ست...
ای ی ی ی ی کاااااااااااااااااااااااااش که جای آرمیدن بودی ی ی
ی یااااااااااااااااااااااااین ره دور رااااااااااا.............................
با صدای شجریان ...
نیستم بپذیرم که این رفتن بخشی از زندگی و کل کار منه.هر 1شنبه اول برای 2شبی که خونه
نیستم خوب مراسم افسرده بازی به جا میارم بعد هم یادم میاد که لباسهام نشسته ست، حتایک
دونه از برگه هایی که ترکش کردم و آوردم صحیح نکردم وخوب که حسم به قول پریسا گه مرغی
شد تازه دلم می خواد به زمین و زمون که هر شبِ خدا سرشون رو روی فقط وفقط1بالش میذارن
وکار هم می کنن بدوبیراه بگم وحسودی کنم.
تو این چند سال اخیر که مدام جابجا شدم کم نبوده شب هایی که از خواب می پریدم ونمی دونستم
کجام .اما جالبه که در اکثر مواردهنوز خودم رو تواتاق طبقه بالای خونه اهواز تصور می کنم
تاچشم هام به تاریکی عادت کنه و بفهمم مثلا خونه ی یاخو نه ی....شاید همون موقع دوباره راحت
بخوابم امافکر اینکه بیدار می شم و نمی دونم کجام خیلی آزارم میده.
یه جور بدی دلم می سوزه.حس می کنم روحم خیلی آواره ست...
ای ی ی ی ی کاااااااااااااااااااااااااش که جای آرمیدن بودی ی ی
ی یااااااااااااااااااااااااین ره دور رااااااااااا.............................
با صدای شجریان ...
تقابل
یادتان باشد ،آقای کاظمی،اگر شمعی را روشن می کنیم که مثلا جایی را روشن کنیم
طبق قاعده ی تقابل ،حتما جایی را تاریک کرده ایم،مثلا درون همان هایی که خواسته ایم
راه شان را روشن کنیم.
(از دست تاریک،دست روشنِ گلشیری)
طبق قاعده ی تقابل ،حتما جایی را تاریک کرده ایم،مثلا درون همان هایی که خواسته ایم
راه شان را روشن کنیم.
(از دست تاریک،دست روشنِ گلشیری)
۱۳۸۷ آذر ۱۶, شنبه
آمدنت که بنگرم گریه نمی دهد امان...
می گفت که تو در چنگ منی،من ساختمت چونت نزنم...
مدام لابلای 70 فاصله ی عقربه ها پنهان می شوی تا دیدار ناگهانیت در چشمهای من تلخ و
شور مزه باشد.
چرا اینهمه بازی در ذهنم ردیف می شودکه برای لذت از شادی برد حریف، بازی را باخته ام؟
اینهمه سال را داو گذاشته ام و می گذارم برای چه؟
تو چرا از به رخ کشیدن اینهمه برد خسته نمی شوی؟؟؟؟
مدام لابلای 70 فاصله ی عقربه ها پنهان می شوی تا دیدار ناگهانیت در چشمهای من تلخ و
شور مزه باشد.
چرا اینهمه بازی در ذهنم ردیف می شودکه برای لذت از شادی برد حریف، بازی را باخته ام؟
اینهمه سال را داو گذاشته ام و می گذارم برای چه؟
تو چرا از به رخ کشیدن اینهمه برد خسته نمی شوی؟؟؟؟
۱۳۸۷ آذر ۱۵, جمعه
۱۳۸۷ آذر ۱۴, پنجشنبه
من عاشق اینجام.حافظیه نرفتم،یعنی رفتم اما آنقدر کوتاه که به یاد بیارم امروز 5شنبه ست و خود حافظ هم از شلوغی بی ربط اونجا پناه برده به هر جا...
اما الان اینجام.یعنی همین جایی که تا پارسال ته کوچه مون ما رو روبرو می کرد ومن دوست داشتم فکر کنم حیاط خونه ی آرزوهای من اینجاست.با کاج و سروهای سر به فلک کشیده،صدای آب و نورپردازی فوق العاده وگل ها... گیریم که درش رو راس ساعت 8 می بندن.
آخ که عاشق گل های اینجام،خصوصا تو این فصل که از شلوغی اونهمه رنگ خبری نیست .تمام گلهاخلاصه می شه تو ردیف گل های رز سپید که تا می بینمشون بی اراده فریاد می کشم :تن تو نازک ونرمه مثل برف ...تن من جون می ده پر پر بزنه زیر تگرگ...و گل های سوخته ی قرمزی که تاب حرفهاشونو نمیارم.اما الاغ پیغمبر یه کار خوب بهم یاد داده که امروز خیلی به کارم اومد. جوری آه می کشید مثل کشیدن کبریت بالای ظرف بنزین.انگار همه چیز رو آتیش می زد،دود می کرد و بعدمی فرستاد بیرون.همه ش هم می گفت نگو آه نکش،سبک می شم.راست می گفت .بعضی چیزها باید بامراسم خاصی به جا آورده بشه.تمام و به کمال .
امشب به برکت شیرازی های بی بخار که اصولا جماعت الکی خوشی هستن و خوشی هاشون با تنبلی و راحت طلبی عجین شده و تو این سرما عامو بریم باغ جهان نما که چی چی بشه،غیر از من و نگهبان 2نفر دیگه بیشتر تو باغ نیست .ومن تازه فهمیدم همچین حیاطی داشتن یعنی چی... کلی آواز خوندم ،رو زمین نشستم وسرشار این حسم که اینجا قلمرو منه ومن پادشاهی می کنم به اینهمه درخت ،گل واین صدای فواره های کوچک آب که آرام آرام از پس موسیقی هم شنیده می شود
اما الان اینجام.یعنی همین جایی که تا پارسال ته کوچه مون ما رو روبرو می کرد ومن دوست داشتم فکر کنم حیاط خونه ی آرزوهای من اینجاست.با کاج و سروهای سر به فلک کشیده،صدای آب و نورپردازی فوق العاده وگل ها... گیریم که درش رو راس ساعت 8 می بندن.
آخ که عاشق گل های اینجام،خصوصا تو این فصل که از شلوغی اونهمه رنگ خبری نیست .تمام گلهاخلاصه می شه تو ردیف گل های رز سپید که تا می بینمشون بی اراده فریاد می کشم :تن تو نازک ونرمه مثل برف ...تن من جون می ده پر پر بزنه زیر تگرگ...و گل های سوخته ی قرمزی که تاب حرفهاشونو نمیارم.اما الاغ پیغمبر یه کار خوب بهم یاد داده که امروز خیلی به کارم اومد. جوری آه می کشید مثل کشیدن کبریت بالای ظرف بنزین.انگار همه چیز رو آتیش می زد،دود می کرد و بعدمی فرستاد بیرون.همه ش هم می گفت نگو آه نکش،سبک می شم.راست می گفت .بعضی چیزها باید بامراسم خاصی به جا آورده بشه.تمام و به کمال .
امشب به برکت شیرازی های بی بخار که اصولا جماعت الکی خوشی هستن و خوشی هاشون با تنبلی و راحت طلبی عجین شده و تو این سرما عامو بریم باغ جهان نما که چی چی بشه،غیر از من و نگهبان 2نفر دیگه بیشتر تو باغ نیست .ومن تازه فهمیدم همچین حیاطی داشتن یعنی چی... کلی آواز خوندم ،رو زمین نشستم وسرشار این حسم که اینجا قلمرو منه ومن پادشاهی می کنم به اینهمه درخت ،گل واین صدای فواره های کوچک آب که آرام آرام از پس موسیقی هم شنیده می شود
همیشه صدای حضورش بی تابم کرده.تازگیها کشف جدیدی هم از بارون داشتم.اینکه وقتی
روی صورتم می شینه ماهیچه های گونه هام نا خودآگاه به سمت بالا کشیده می شه ومن
نمی خوام کنترلشون کنم،حتا اگر دقیقا یک روز قبل شنیده باشم که کسی با دیدن منظره ی
مشابه طرف رو مضحکه ی کلی آدم کرده باشه که :«نگا طرف خوددرگیری داره . خودش
خودش تو خیابون می خنده...»
شوق امروزظهر:حافظیه،بارون،رباعیات خیام با صدای شاملو یا شاید هم باز هم
خورشید آرزو...
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد
روی صورتم می شینه ماهیچه های گونه هام نا خودآگاه به سمت بالا کشیده می شه ومن
نمی خوام کنترلشون کنم،حتا اگر دقیقا یک روز قبل شنیده باشم که کسی با دیدن منظره ی
مشابه طرف رو مضحکه ی کلی آدم کرده باشه که :«نگا طرف خوددرگیری داره . خودش
خودش تو خیابون می خنده...»
شوق امروزظهر:حافظیه،بارون،رباعیات خیام با صدای شاملو یا شاید هم باز هم
خورشید آرزو...
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد
۱۳۸۷ آذر ۱۰, یکشنبه
وفاداری من به نوشتن ، با همه عشقی که به قلم و کاغذ دارم،به گردش خودکار در دست
وبه زیبا نوشتن،برای منی که حتا از آب خوردن هم خاطره خواستم وهیچ وقت خدا تنها
جا ییکه هستم ،نبود م مدت هاست پر کشیده.اوایل می دونستم چیزهایی هست که نمی خواهم
بنویسم. چیزهایی که فکر میکردم با نوشتن برای همیشه حک می شوند ومن نمی خواستم
باشند،گو اینکه هنوز آنقدر زنده وپر جان هستند که انگار دیروز یا شاید....
بعدها فکر کردم چیزهایی که پیش می آید ارزش نوشتن ندارد ؛یاشایدهم نگاه من آنقدرمات
شده بود که انگار همه چیز رنگ خاکستری خورده باشد ومن خسته بودم از نوشتن اینهمه
ابر.دلم می خواست وقتی می نویسم خودم از شوق بارها تکه تکه واز سر بخوانمش واز
لا بلای کلمات رنگها را بشناسم و آنهمه شور یا درد را هزار باره زندگی کنم.
مدت هاست که سر رسیدهای جدید بیش از 2ماه هم نوشته ندارند....اما دلتنگم برای نوشتن...
نمی دانم به این صفحه که حتا قابلیت بازی با قلم را ندارد،بوی کاغذ هم نمی دهد ولطافت
کاغذ هایش زیر دست برای ادامه دادن مورمورت نمی کند وفادار می مانم یانه،اما یک شوق
جدید دارد :افزودن موسیقی که کم وسوسه ای نیست.
دیشب بالاخره قرار یک گشت پاییزه تصویب شد و کاملا واضحه که الان من در آسمانها سیر می کنم .
خصوصا که امروزهم ابراست وباران .مدام نگران تمام شدن پاییزم.
دلم برای وعده دیدار با اینهمه برگ ودرخت غنج می زند
وبه زیبا نوشتن،برای منی که حتا از آب خوردن هم خاطره خواستم وهیچ وقت خدا تنها
جا ییکه هستم ،نبود م مدت هاست پر کشیده.اوایل می دونستم چیزهایی هست که نمی خواهم
بنویسم. چیزهایی که فکر میکردم با نوشتن برای همیشه حک می شوند ومن نمی خواستم
باشند،گو اینکه هنوز آنقدر زنده وپر جان هستند که انگار دیروز یا شاید....
بعدها فکر کردم چیزهایی که پیش می آید ارزش نوشتن ندارد ؛یاشایدهم نگاه من آنقدرمات
شده بود که انگار همه چیز رنگ خاکستری خورده باشد ومن خسته بودم از نوشتن اینهمه
ابر.دلم می خواست وقتی می نویسم خودم از شوق بارها تکه تکه واز سر بخوانمش واز
لا بلای کلمات رنگها را بشناسم و آنهمه شور یا درد را هزار باره زندگی کنم.
مدت هاست که سر رسیدهای جدید بیش از 2ماه هم نوشته ندارند....اما دلتنگم برای نوشتن...
نمی دانم به این صفحه که حتا قابلیت بازی با قلم را ندارد،بوی کاغذ هم نمی دهد ولطافت
کاغذ هایش زیر دست برای ادامه دادن مورمورت نمی کند وفادار می مانم یانه،اما یک شوق
جدید دارد :افزودن موسیقی که کم وسوسه ای نیست.
دیشب بالاخره قرار یک گشت پاییزه تصویب شد و کاملا واضحه که الان من در آسمانها سیر می کنم .
خصوصا که امروزهم ابراست وباران .مدام نگران تمام شدن پاییزم.
دلم برای وعده دیدار با اینهمه برگ ودرخت غنج می زند
۱۳۸۷ آذر ۷, پنجشنبه
۱۳۸۷ آذر ۳, یکشنبه
دلتنگی های از کجا...
چشم که بازکردم ،انگارتمام شب در گوشم به زمزمه آواز می خواندی.
ومن ادامه ی صدای دلنشین تو را به نوشیدن چای وبرای اولین بار تلخ
با صدای فرهاد زنجیر کردم.اما.... می دانی بعد از اینهمه ساعت
من مانده ام با حلقه حلقه هایی که فقط دور خودم پیچیده اند...
was the sound of distant jrumming
just the fingers of your hand?
ومن ادامه ی صدای دلنشین تو را به نوشیدن چای وبرای اولین بار تلخ
با صدای فرهاد زنجیر کردم.اما.... می دانی بعد از اینهمه ساعت
من مانده ام با حلقه حلقه هایی که فقط دور خودم پیچیده اند...
was the sound of distant jrumming
just the fingers of your hand?
۱۳۸۷ آذر ۱, جمعه
خوب نیستم
مثل از بند رها شده هام .با سر حمله می کنم تا نبود دیوار رو باور کنم وگر چه شادی بی دریغ
این روزهاو اینهمه هیجان بی خودی رو مدیون همین بی خودی هام اما نگران همه هاشور خورده
هایی هستم که از خطخطی های روی صورتشون خسته ن.
دلم برای شیطنت،دلم برای طنازی ....
دلم برای شیطنت،دلم برای طنازی ....
اشتراک در:
پستها (Atom)
